دوست داشتن را مدتهاست به دست فراموشي سپرده ام و خود را در لا به لاي حوادث نچندان دلچسب روزگار سپرده ام و ديگر نه تو را دوست دارم نه ديگري را چون سنگي بي احساس بر عشق و دوشت داشتن مي نگرم ...
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من تو برود
دوست داشتن را مدتهاست به دست فراموشي سپرده ام و خود را در لا به لاي حوادث نچندان دلچسب روزگار سپرده ام و ديگر نه تو را دوست دارم نه ديگري را چون سنگي بي احساس بر عشق و دوشت داشتن مي نگرم ...
اي دل ساده من هربار که به کسي دل ميبندي و دريچه قلبت رو به روي كسي باز ميکني يه بي وفا خيلي ساده روش پا ميزاره و بي خبر يه روزي ميذاره و ميره ....
واقعا تکليف دلهاي شکسته چي ميشه؟؟
اين روزا ساز دل خيلي ها بي صدا ميشکنه و هيچ کس صداي شکستن اون رو نميشنوه و اگر هم احيانا کسي بشنوه خيلي بي صدا از کنارش ميگذره
قلب شكسته
پشت دراي بسته
بي صدا
تك و تنها
نشسته رو به دريا
چشم دوخته به موجها
كه مي يان به سوي شن ها
اما همين موجها بر مي گردن به دريا
خوش به حال دريا كه موجها هيچ وقت از اون نميشن جدا

پيش باران از غم دوري تو صحبت كرد
كاش ميشد به حرمت دلهاي عاشق
رنگ محبت من و تو ابدي ميشد
كاش فاصله ها كم ميشد
و من و تو باهم و در كنار هم بوديم
كاش به حرمت دلهاي شكسته
آرزوي من و تو هم ديدني ميشد
كاش به حرمت تمام خوبان
رنگ زندگي من و تو هم آسموني ميشد
كاش زمان متوقف ميشد
و تو براي ابد در قلب من بودي
كاش به حرمت شبهاي پاك و روحاني
قلب من و تو نوراني ميشد
كاش دعاي ديگران در حق ما مستجاب ميشد
و دلهاي ما هم بهاري ميشد
كاش فاصله نبود و من و تو تا ابد عاشقانه ها را زمزمه مي كرديم
كاش به حرمت دعاي همه فرشته ها
آرزوي من و تو هم اجابت ميشد
التماس دعا
دل تنهاي من تو سياهي شبهاي بي ستاره دنبال يه نشون مي گرده ، دنبال يه هم صدا واسي روزاي بي صدا ، دنبال واژه پر احساس آرزو كه رفته همراه اميدواري به يه شهر دور ، رفته و ديگه ازش خبري نيست به هر كي بگي ميگه اون ديگه نيست. من موندم اينجا تنها كسي نداره از اين دو واژه حتي يك سراغ
تو بوم زندگي همه نقاشي ها شده خط خطي
ديگه نيست اثري از سر سبزي زندگي
تو تموم نقاشي ها ابر سياه بد دلي
نشسته تو صفحه طراحي
به هر طرف كه نگاه كني
يه تيكه از سياهي فوري مي ياد براي عيد ديدني
نمي توني دل ببندي به هيچ زلالي
نسيم ملايم بهاري اون رو مي كنه خاكستري
مثل يه ذره تو فضاي دلواپسي معلقي
مثل يه قصه نا تموم همچنان منتظري
دقيقه ها تو سكوت مرگ پرپر شدن
پروانه ها در حسرت شمع خاكستر شدن
خاطره ها تو چادر شب حروم شدن
واژه انسانيت از ذهنها پراكنده شدن
هر چي كه موند فكر هاي زشت و خطاست
يك مشت آدماي پوچ و سربه هواست
اين روزا تو كمتر نقاشي ميشه نديد رنگهاي سياه
چون فكرها پرشده از لكه هاي سرد گناه
سال نو مبارك
اميدوارم امسال سال خوب و خوش همراه با موفقيت براي همه شما عزيزان باشه
چشم به در دوختم كه بياي
منتظرت موندم شايد به خونه بر گردي
خبري ازت ندارم نمي دونم كجاي
چشم برات مي مونم هر جا باشي يه روزي بر مي گردي
دلم تنگ برات نيست ازت سراغ
شبا به زير نور مهتاب
اشك مي باره از دل بيقرار
روزا پشت در موندم بي خبر
نيست نشوني از دل در به در
شبا تا سحر مي خونم غزل
شايد برگردي هر چه زودتر
نمي دونم چي شد كه رفت
اما بر مي گرده اون عزيز دل با لبخند
هواي دل شده باروني
نيست مرهمي بر اين زخمهاي پژمرده زندوني
هواي خونه شده ابري
مثل گل خشكيده لاي دفتر نقاشي

نشستم پشت پنجره اتاق چشم دوختم به ستاره هاي سپيد تو آسمون
سياه شايد كه پيدا بشه ستاره گمشده دل من تنها
نمي دونم كي بر مي گردي اما مي دونم كه بر مي گردي
مي شود با يك نگاه عاشق شد از طلوع شهر روياها خارج شد مي شود با يك نگاه شكوفا شد از جاده آرزوها فارغ شد مي شود زندگي را از سر گرفت با گلهاي كوچه رازقي اميد گرفت مي شود با يك نگاه به دل اميد داد از باغ آرزوها زندگي را فرا خواند مي شود با گل آلاله همراه شد با پرواز پرنده همسفر شد مي شود با آن يك نگاه لبخند گل را ديد آن يك نگاه را در باغچه دل ديد مي شود با يك نگاه جادوي عشق شد از دنياي خيالي خارج شد مي شود آري مي شود فقط كافيست پنجره دل را گشود

حسين گويان پوشيده اند سياه
مويه كنان ميروند بسوي كربوبلا
ناله ها برخاسته بسوي آسمان
زمين و آسمان در هم كوفته از گريه هاي تشنه لبان
بيابان خشك و بي آب
شده زندان كودكان بي آب
بسته شده آب به روي خيمه ها
نيست وجداني در سينه ظالمان
عباس آن ابر مرد مهربان
ميرود بسوي چشمه تا بلكه آورد آب
دشمن بي رحم مشك آن عزيز را كند هدف
ظالم ديگر دست او را كند از بدن جدا
عباس آن مرد دلاور مشك را گيرد به دندان
شايد با آن مشكي كه شده سوراخ سوراخ آبي برد براي آن طفلان گريان
عباس به هنگام وداع با اين جهان
در آغوش برادر چشم بر هم نهاد
من موندم با يه دل بيقرار پشت اتاق پنجره چشم انتظار
من موندم با سايه تلخ خاطرات تو كنج ديوار اين اتاق
از در و ديوار اين اتاق مي باره بارون سرد سياه
سايه تلخ شكست شده مهمون اين دل تنها و دلتنگ
مهر سكوت و ياس خورده به اين دل سرخورده و تنگ
تو اين اتاق تنهاي شبا هواي دل ميشه باروني
تنها زمزمه بارون ميشه همدم اين دل مهتابي
نيست پناهي جز آبشار سرابي كه كند اين دل خشك را بهاري
نيست مونسي براي اين شبهاي تنهاي
در غم دوري يار دل ميشه پريشون حال
نيست اميدي بر ديدار دوباره يار
برق اون نگات ميره كم كم از ياد
من موندم با يه دل بيقرار از بازيهاي سخت روزگار
